زبانحال فرزندان حضرت زهرا سلاماللهعلیها در مصائب حمله به خانه
خواستم یاری کنم اما در آن غوغا نشد خواستم من هم بگیرم دست بابا را نشد مادرم آن را گرفت و تازیانه پشت هم، هی فرود آمد، ولی دستان مادر وا نشد دست مادر آخرش واشد، نمیگویم چطور اینقدر گویم که زهرا دیگر آن زهرا نشد حال و روزش فکر میکردم که بهتر میشود هرچه ماندم منتظر، فردا و فرداها؛ نشد هرچه گشتم کوچه را، فردا و فرداها؛ نبود هر چه گـشتم گوشواره آخرش پیدا نشد آخرش خم شد به درگاه عـلی، ماه علی آری، آن قامت به جز در پای یکتا، تا نشد چشم امید یتـیمان! چشم را وا کن ببـین نـالـه هم سهـم یـتـیـمان تو از دنـیـا نشد |